مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط حاتم حسینی   
دوشنبه ، 19 اسفند 1387 ، 14:35

كاربرد روش‌هاي تحقيق كيفي در مطالعات جمعيتي

دکتر حاتم حسيني

 

مقدمه

در طول دو دهه‌‌ي گذشته يك انقلاب روش‌شناختي در علوم اجتماعي صورت گرفته است (دنزين و لينكلن[1] 1994). رويكردهاي پژوهشي آنچنان متعدد و متكثر شده است كه محقق مسايل اجتماعي و جمعيتي همواره خود را در معرض انتخاب‌هاي مختلف مي‌بيند. در يك دسته‌بندي كلي، روش‌هاي تحقيق را به دو دسته روش‌هاي كمي و كيفي[2] تقسيم كرده‌اند كه هريك از آنها طيف وسيعي از روش‌ها و تكنيك‌هاي تحقيق را دربر مي‌گيرد. چنانچه براي توصيف رويدادها و يا تبيين روابط بين پديده‌ها از اعداد استفاده شود، روش تحقيق كمي است. در تحقيقات كيفي، به جاي اعداد، از واژه‌ها و اصطلاحات براي توصيف تجربه يا رفتار انسان استفاده مي‌شود.

در فرآيند تكوين علوم، روش‌هاي كمي تحقيق در دوره‌اي طولاني از تاريخ تكاملي علم همواره به‌عنوان مناسب‌ترين روش‌ها سلطه خود را حفظ كرده بودند. بحث درباره‌ي تحقيقات كمي و كيفي به نيمه‌ي دوم قرن 19 و كارهاي مكتب شيكاگو در دهه‌هاي 1920 و 1930 برمي‌گردد (دنزين و لينكلن 2000). بعدها انسان‌شناسان طرح كلي كارهاي ميداني را ارايه كردند. ديري نپاييد كه تحقيق كيفي در ساير رشته‌هاي علوم انساني و اجتماعي به‌‌كار گرفته شد.

روش‌هاي كمي و كيفي تحقيق به‌ترتيب، نمايندگان تفكر اثباتي و تفسيري در علوم اجتماعي هستند. پارادايم‌هاي اثباتي و تفسيرگرا بهترين نمايندگان طرز‌فكر و تلقي از علوم انساني و اجتماعي هستند. بحث ميان پارادايم‌هاي مذكور نقش مهمي در گسترش علوم انساني و اجتماعي داشته است.

روش‌هاي كمي در نيمه‌ي اول قرن بيستم نقش مهم، موثر و مسلطي در تحقيقات اجتماعي و انساني داشتند. در دهه‌ي 1960 ميلادي، مباحث جديدي در زمينه‌ي روش‌هاي كمي و كيفي مطرح شد. دامنه‌ي اين مجادلات و مباحثات روش‌شناختي و پارادايمي، كه در بيشتر زيرمجموعه‌هاي علم اجتماعي مطرح بود، به دهه‌هاي آخر قرن بيستم نيز كشيده شد، به‌طوري كه امروزه نيز در جامعه‌ي دانشگاهي ايران بحث از روش‌هاي كمي و كيفي، برتري يكي بر ديگري، و در مواردي كاربرد و استفاده‌ي توأم از هر دو روش در كانون مباحث روش‌شناختي قرار گرفته است. در سطح بين‌المللي نيز بسياري از انديشمندان و صاحبنظران اجتماعي و جمعيتي بر آن شده‌اند تا به مجادلات روش‌شناختي ديدگاه اثباتي و تفسيرگرا پايان دهند و تركيبي از دو روش كمي و كيفي را در مطالعات اجتماعي و جمعيتي پيشنهاد كنند.

در اين نوشتار تلاش خواهم كرد تا موضع خود را در خصوص ديدگاه‌هاي روش‌شناختي رايج در زمينه‌ي كاربرد روش‌هاي كيفي در مطالعات جمعيتي روشن كنم. براي پرهيز از گرفتار‌آمدن در مجادلات فكري و روش‌شناختي طرفداران اين روش‌ها، بهتر آن ديدم تا ابتدا اشاراتي به روند شكل‌گيري و گسترش تاريخي علوم اجتماعي و جمعيت‌شناسي داشته باشم، آنگاه سير تكويني روش‌شناسي علوم اجتماعي را در گسترش تاريخي اين علم بررسي كنم و آنگاه با معرفي مختصر روش‌هاي كمي و كيفي، زمينه را براي اظهارنظر و موضع‌گيري در مورد كاربرد روش‌هاي كيفي در مطالعات جمعيتي فراهم كنم.

 سير تكويني علوم اجتماعي

در بررسي تاريخ تفكرات اجتماعي اين واقعيت بر ما آشكار مي‌شود كه در گذشته‌هاي دور خلط اوليه‌اي ميان علم اجتماعي و فلسفه‌ي اجتماعي وجود داشته است (دوورژه 1375). متفكران يونان باستان تلاش مي‌كردند ضمن جستجوي قواعدي براي سازمان اجتماعي، آنگونه كه بايد باشد، سازمان اجتماعي موجود را، آنچنان كه هست، مورد بررسي و تحليل قرار دهند. در واقع، فلسفه‌ي اجتماعي مقدم بر علم اجتماعي بود. علم اجتماعي در ميان توده‌ي انبوهي از ملاحظات دستوري با ماهيت اخلاقي و فلسفي جاي داشت. اين ديدگاه فلسفي، كه بر فرآيند تحقيق حاكم بود، به فعاليت‌هاي محقق جهت مي‌بخشيد. به اين ترتيب، نخستين نظريه‌هاي علمي بازتاب آيين‌هاي مابعد‌الطبيعي و اخلاقي بودند و وضع ماقبل تجربي داشتند.

با تمام اين‌ها، بسياري از نويسندگان اين دوره داراي حس مشاهده‌ي قوي بودند. براي مثال، مي‌توان به ارسطو اشاره كرد. تفكرات فلسفي او مبتني بر تحقيقات و مشاهداتي بود كه به‌عمل آورد (پيشين). توسلي (1370) بر اين باور است كه ارسطو ضمن ارج‌نهادن به روش تحققي، احساس و تجربه را به‌جاي تخيل و تعقل صرف مطرح كرد. افلاطون هم تلاش كرد تا واقعيت‌هاي اقتصادي و اجتماعي را به‌شيوه‌ي علمي مطالعه كند. او به‌خوبي از اهميت شرايط جغرافياي، اقتصادي، و اجتماعي زندگي اجتماعي آگاه بود. براي مثال، هنگام بحث از شمار ساكنان مدينه‌ي فاضله، 5040 خانوار، ضمن تأكيد بر ايجاد تعادل ميان جمعيت و وسعت خاك، به عوامل كنترل رشد، مرگ، جنگ، و بيماري اشاره مي‌كند و ضمن توجه به نقش دولت و اهميت آن، معتقد بود كه دولت بايستي شمار زناشويي‌ها را كنترل نمايد، فرزندزايي را در خانواده‌هاي پرفرزند منع كند، و ساكنان نواحي پرجمعيت را به نواحي كم‌جمعيت بفرستد (افلاطون 1368، كتابي 1377).

در قرون وسطي فلسفه‌ي اجتماعي منعكس‌كننده‌ي مذهب و اخلاق مسيحي شد و استدلال قياسي بر مشاهده‌ي واقعيت‌ها مسلط گرديد. با آغاز رنسانس و تجديد حيات فرهنگي غرب تغييراتي در زندگي اقتصادي و اجتماعي اروپاييان رخ نمود كه كيفيت زندگي و تاريخ بشر را دگرگون ساخت (تنهايي 1374). نگرش جديدي به جهان و انسان در بين اروپاييان شكل گرفت و به تعبير ريتزر (1374) رنساس و جريان روشنفكري دوره‌ي تحول فكري و دگرگوني چشم‌گير در انديشه‌ي فلسفي بود. رنسانس منجر به ايجاد اين باور شد كه مردم مي‌توانند توسط عقل و تحقيق تجربي جهان را ادراك كنند و آن را تحت نظارت دربياورند. انديشمندان وابسته به جنبش روشن‌انديشي تلاش كردند تا افكارشان را از جهان واقعي استخراج كنند و در همين جهان آن را بيازمايند. به بيان ديگر، آنها مي‌خواستند تحقيق تجربي را با خرد تلفيق كنند. الگوي آنها علم و به‌ويژه فيزيك نيوتني بود. از همين‌جا بود كه بحث كاربرد روش‌هاي علمي در قضاياي اجتماعي مطرح شد. انديشمندان وابسته به جريان روشن‌انديشي بر اين باور بودند كه چون جهان فيزيكي تحت سلطه‌ي قوانين طبيعي است، احتمالاً جهان اجتماعي نيز بايد چنين باشد. به اين ترتيب، شيوه‌ي برخورد تجربي با واقعيت بيروني رايج شد (سرايي 1371).

علي‌رغم تمام اين تحولات، گرايش عمومي بيشتر جنبه‌ي فلسفي داشت تا علمي، با اين تفاوت كه برخلاف گذشته محتواي اين فلسفه‌ي اجتماعي تنها مبتني بر آيين مسيحيت نبود، اما تصور يك علم اجتماعي مستقل هنوز در سطح وسيعي پذيرفته نشده بود (دوورژه 1375). با اين وجود، تا قرن هيجده ميلادي كم‌تر به آثاري برمي‌خوريم كه درآنها نگرش علمي حاكم بوده باشد. از قرن هيجده به بعد بود كه افكار اجتماعي رنگ و بوي علمي به‌خود گرفت و صاحبنظران در جستجوي قوانين اجتماعي راهنماي رفتار بشر برآمدند (ترنر 1370). در همين زمان بود كه موضوع جدايي علم از فلسفه به‌طور جدي مطرح شد. هم‌چنين اين فكر تقويت شد كه پديده‌هاي اجتماعي خصلتي منظم دارند. بنابراين، از قوانين طبيعي تبعيت مي‌كنند. به تدريج، بر شمار آثاري كه ويژگي واقعاً علني داشتند و فلسفه در آنها سهم اندكي داشت، افزوده شد. در همين قرن و تحت تأثير جنبش روشن‌انديشي گفته شد كه واقعيت‌هاي اجتماعي از قوانين فيزيكي مختص جامعه پيروي مي‌كنند و قانون اجتماعي جداي از قانون الهي است (پيشين).

قوانين اجتماعي از همان ابتدا در سه جهت متفاوت قوانين آماري، قوانين تاريخي، و قوانين مشابه با قوانين جهان فيزيكي و اجتماعي پيش رفت. جهت اخير از همان ابتدا اعتبار بيشتري يافت. براي مثال، سن سيمون بر اين باور بود كه در بررسي پديده‌هاي اجتماعي بايد همان فنون علمي را به‌كار برد كه در علوم طبيعي از آنها استفاده مي‌شود (ريتزر 1374). اين تفكر در قرن نوزده تسلط تام يافت.

با آغاز قرن نوزده، افكار اجتماعي و علمي در هم آميخت و به آگوست كنت فرانسوي اجازه داد تا از علم‌الاجتماع، كه پيشتر فيزيك اجتماعي مي‌ناميدند و بعدها جامعه‌شناسي خوانده شد، دفاع كند. كنت، برخلاف نويسندگان و متفكران قرن هيجده، كه نه قلمرو علم اجتماعي را مشخص كرده بودند و نه موضوع آن را به دقت تعريف كرده بودند، ضمن ارايه‌ي تعريفي از جامعه‌شناسي، مرزهاي آن را مشخص كرد و اظهار داشت كه جامعه‌شناسي از دو بخش ايستايي اجتماعي و پويايي اجتماعي تشكيل شده است. در بخش ايستايي نظم موجود مطالعه مي‌شود و در بخش پويايي، كه آن را با مراحل سه‌گانه خلاصه كرد، پيشرفت اجتماعي مطالعه مي‌شود. گرچه هر دو بخش ايستايي و پويايي اجتماعي درپي كشف قوانين زندگي اجتماعي هستند، اما پويايي اجتماعي از ايستايي اجتماعي مهم‌تر است.

علم اجتماعي موردنظر كُنت، بر اساس قانون حالات سه‌گانه، در نهايت مي‌بايست به علم مسلط تبديل شود. او بر اين باور بود كه علم اجتماعي موردنظر او نه تنها در روش‌هاي تجربي و مباني معرفت‌شناختي، بلكه در كاركردهايش براي نوع بشر نيز بايستي از الگوي علوم طبيعي، مشاهده[3]، آزمايش[4] و مقايسه[5] پيروي كند كه در اين ميان روش مقايسه را به جهت آن كه به محو روحيه‌ي مطلق‌گرايي كمك مي‌كند براي جامعه‌شناسي مهم‌تر مي‌دانست. كنت هرچند به كاربرد و استفاده‌ي از اين روش‌ها در جامعه‌شناسي تأكيد مي‌كرد ولي بر اين باور بود كه روش تاريخي جايگاه ويژه‌اي در تحقيق جامعه‌شناسي دارد و جامعه‌شناسي بدون توجه به تكامل تاريخي هيچ ارزشي ندارد* (كوزر 1368). به اين ترتيب، تأكيد بر جدايي علم اجتماعي از مابعدالطبيعه و اخلاق، كه از قرن هيجده شروع شده بود، در كارهاي كنت و بعدها ماركس و دوركيم تجلي يافت.

علوم اجتماعي در قرن بيستم از آن حالت كلي و يكپارچه‌ي خود كه معادل جامعه‌شناسي بود خارج و به علوم خاص تجزيه شد. البته اين كار پيشتر در قرن هيجده نيز سابقه داشت. براي مثال، از اوايل قرن هيجده بود كه رياضي‌دانان با گسترش روش‌هاي آماري آن را در زمينه‌ي مطالعات جمعيتي[6] (مرگ‌ومير) به‌كار بردند. بنيانگذاران جامعه‌شناسي در قرن هيجده در برابر اين گرايش به تقسيم علوم اجتماعي سخت واكنش نشان دادند (دوورژه 1375) اما اين تلاش‌ها به جايي نرسيد و علوم اجتماعي بيش از پيش تخصصي و به رشته‌هاي بيشتري تجزيه شد. اين تفكيك، و مرزبندي در رشته‌هاي علوم اجتماعي نه بر پايه‌هاي منطقي بلكه بر پايه‌هاي تجربي يعني پرورش اوليه‌ي پژوهشگران يا بر پايه‌ي تكنيك‌هايي كه براي پژوهش به‌كار گرفته شده است استوار است. بنابراين، مي‌توان گفت طبقه‌بندي‌هاي رايج در علوم اجتماعي و به تبع آن روش‌شناسي علوم اجتماعي خصيصه‌ي نسبتاً مصنوعي دارد.

 ماهيت و حوزه‌ي مطالعات جمعيتي

همان‌طور كه گفته شد، جمعيت‌شناسي[7] يكي از رشته‌هايي بود كه از همان ابتدا از خانواده‌ي علوم اجتماعي جدا شد و با وضع و تدوين قوانين و روش‌هاي خاص تحقيق، كه بيشتر مبتني بر روش‌هاي كمي و آماري بود، همگان را به اين باور رسانده است كه تنها با كاربرد روش‌هاي كمي تحقيق مي‌توان به وضع قوانين جمعيتي پرداخت. همين امر سبب شده است كه امروزه نام جمعيت‌شناسي با نام آمار و رياضي گره بخورد و علاقه‌مندان به اين رشته، كه معمولاً از بين دانشجويان كارشناسي علوم اجتماعي هستند، كم‌تر به سمت مطالعات جمعيتي رو بكنند.

بنابراين، با توجه به موضوع اين نوشتار، كاربرد روش‌هاي تحقيق كيفي در مطالعات جمعيتي، بي‌مناسبت نمي‌بينم كه در اينجا، هرچند مختصر، گريزي به حوزه‌ي مطالعات جمعيت بزنم تا زمينه‌ي اظهارنظر دقيق در خصوص كاربرد روش‌هاي تحقيق كيفي در مطالعات جمعيتي بيشتر از پيش فراهم شود.

 جمعيت‌شناسي

جمعيت‌شناسي به‌عنوان علم مطالعه‌ي ساختار و تغييرات جمعيت[8] (هايند[9] 1385) براي نخستين‌بار در سال 1855 ميلادي توسط آشيل گيلارد[10] بلژيكي در كتاب اصول آمار انساني يا جمعيت‌شناسي تطبيقي به معناي تاريخ طبيعي و اجتماعي نوع بشر به‌كار برده شد. گيلارد، هدف اين علم را شناخت رياضي جمعيت‌ها، حركات عمومي آنها، و حالات اخلاقي، جسماني و فكري آنان مي‌دانست (شراياك و سيگل[11] 1978). بوگ[12] (1969) جمعيت‌شناسي را بررسي تجربي، آماري و رياضي حجم، تركيب، و توزيع مكاني جمعيت‌هاي انساني و تغييراتي مي‌داند كه در طول زمان در اين جنبه‌ها از طريق تعامل فرآيندهاي ازدواج، باروري، مرگ‌ومير، مهاجرت، و تحرك اجتماعي[13] صورت مي‌گيرد. بوگ هدف جمعيت‌شناسي را در بلندمدت بسط يك مجموعه تئوري براي تبيين وقايعي مي‌داند كه جمعيت‌شناسان طرح و مقايسه مي‌كنند.

 مطالعات جمعيتي

وارون تامپسون[14] مطالعات جمعيتي را در ارتباط با سه حوزه‌ي وسيع از بررسي مي‌‌داند:

1) چه تغييراتي در حجم جمعيت به‌وجود مي‌آيد و اين تغييرات چگونه صورت مي‌گيرد؟ اين تغييرات تا چه اندازه در رفاه و آسايش انسان مهم و تعيين‌كننده است؟

2) مردم در كجا ساكن هستند و چه تغييراتي در توزيع آنها در جامعه و منطقه رخ مي‌دهد؟

3) هر گروه جمعيتي معين از چه افرادي تشكيل شده است؟ و چه ويژگي‌هايي افراد يك گروه را از گروه ديگر متمايز مي‌كند؟ (بوگ 1969، بهند و كانيتكار[15] 1994).

اين سئوالات به خوبي بيانگر آن است كه مطالعات جمعيتي در ارتباط با حجم يا شمار جمعيت، ساختار و ويژگي‌هاي جمعيت، توزيع جمعيت، و تغييراتي است كه طي يك دوره‌ي زماني معين در جمعيت صورت مي‌گيرد. هم‌چنين، از تعريف تامپسون اين گونه برمي‌آيد كه موضوع مطالعات جمعيتي بررسي باروري، مرگ‌ومير، مهاجرت، و تحرك اجتماعي يعني اجزاي تغيير در حجم، ساختار، توزيع، و ويژگي‌هاي جمعيت است. به اين ترتيب، بايد گفت كه مطالعات جمعيتي ضمن بررسي حجم، ساختار، و ويژگي‌ها، توزيع، و تغييرات جمعيت در يك دوره‌ي زماني معين، به عوامل و عناصر تعيين‌كننده‌ي تغييرات نيز مي‌پردازد.

ملاحظه مي‌شود كه حوزه‌ي مطالعات جمعيت بسيار وسيع است. اين حوزه از علم، از طرفي در ارتباط با بررسي كمي حجم، ساختار، ويژگي‌ها، توزيع منطقه‌اي جمعيت‌هاي انساني و تغييراتي است كه در آنها اتفاق مي‌افتد، و از طرف ديگر، در ارتباط با بررسي علل بنيادي پديده‌هاي جمعيتي است. بنابراين، كار جمعيت‌شناس توصيف و مقايسه‌ي حجم، ساختار، ويژگي‌ها و توزيع منطقه‌اي جمعيت و نيز تغييرات صورت‌گرفته در آن از طريق بررسي باروري، مرگ‌ومير، مهاجرت، و تحرك اجتماعي است (بهند و كانيتكار 1994).

با تمام اين‌ها، كار جمعيت‌شناس تنها توصيف نيست. پديده‌هاي جمعيتي در خلأ اتفاق نمي‌افتند. هر پديده‌اي در يك بستر اجتماعي رخ مي‌دهد. از اينرو، تغييرات پديده‌ها را بايد در بستر و زمينه‌اي كه در آن اتفاق مي‌افتند بررسي كرد. اينجاست كه جمعيت‌شناسي به‌عنوان يك علم ماهيتي بين‌رشته‌اي به خود مي‌گيرد زيرا تبيين پديده‌ها و رخدادهاي جمعيتي مستلزم فهم از بيولوژي، ژنتيك، رياضيات، آمار، اقتصاد، جامعه‌شناسي، انسان‌شناسي فرهنگي، روانشناسي، سياست، جغرافيا، پزشكي، بهداشت عمومي، اكولوژي و ... مي‌باشد (همان).

به اين ترتيب، مي‌توان گفت مطالعات جمعيتي بررسي‌هايي است كه در ارتباط با جمعيت است و اين بررسي‌ها مي‌تواند از زوايا و ابعاد گوناگون صورت بگيرد، در حالي كه جمعيت‌شناسي علم جمعيت است. برخي از جمعيت‌شناسان بر آن شده‌اند تا بين تحليل جمعيت‌شناختي[16] و مطالعات جمعيتي تفكيك قايل شوند. تحليل جمعيت‌شناختي به عناصر تحليل و دگرگوني جمعيت محدود مي‌شود در حالي كه مطالعات جمعيتي نه تنها در ارتباط با متغيرهاي جمعيتي است بلكه به روابط بين متغيرهاي جمعيتي و عوامل غيرجمعيتي نيز مي‌پردازد. جمعيت‌شناسي در معناي محدود آن مترادف با تحليل جمعيت‌شناختي (هاوزر و دانكن[17] 1972) يا جمعيت‌شناسي محض[18] (هايند 1385) مي‌باشد كه در ارتباط با روابط كمي ميان پديده‌هاي جمعيتي جداي از ارتباط آنها با ساير پديده‌هاست. در معناي وسيع آن، كه همان مطالعات جمعيتي است، جمعيت‌شناسي نه تنها شامل اندازه‌گيري فرآيندهاي جمعيت‌شناختي است بلكه روابط پديده‌ها و فرآيندهاي جمعيتي را با فرآيندهاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي، و زيستي نيز دربر مي‌گيرد. بعضي از جمعيت‌شناسان (بوگ 1969) هم از واژه‌ي جمعيت‌شناسي اجتماعي[19] براي اشاره به حوزه‌ي وسيع‌تر مطالعات جمعيتي استفاده مي‌كنند. هرچند بوگ اين تفكيك و تمايز را بين جمعيت‌شناسي و مطالعات جمعيتي نمي‌پذيرد، اما هاوزر و دانكن (1972) حوزه‌ي وسيع‌تر بررسي‌ها و مطالعات جمعيتي را دربر گيرنده‌ي تعيين‌كننده‌ها و پيامدهاي روندهاي جمعيتي مي‌دانند.

اگرچه واژه‌ي جمعيت‌شناسي براي نخستين بار در سال 1855 ميلادي به‌كار برده شد، اما جمعيت‌شناسي موضوع مطالعه‌ي خود را از پايان قرن هيجده داشت. در ميان افرادي كه در پيدايش و رشد جمعيت‌شناسي سهم بيشتري داشتند نام جان گرانت[20] به خاطر تحليل كمي آمارهاي مرگ‌ومير شهر لندن و تهيه‌ي اولين جدول عمر[21] درخشش بيشتري دارد (زنجاني 1368). گرانت تلاش كرد تا تبيين‌هايي براي مشاهدات خود به‌دست دهد (بهند و كانيتكار 1994). او از پذيرش تفكرات و تأملاتي كه با داده‌هاي تجربي حمايت نمي‌شد ابا داشت. ويليام پتي[22] با انتشار كتاب حساب سياسي[23] در گسترش‌هاي بعدي مطالعات جمعيتي مؤثر واقع شد ادموند هالي[24] بعد از گرانت اولين جدول عمر را بر مبناي داده‌هاي مواليد و مرگ‌ومير تنظيم نمود كه در آن مرگ‌وميرها بر حسب سن مشخص شده بود. هالي هم‌چنين به بحث درباره‌ي مسايل نظري‌اي پرداخت كه كاربرد آن داده‌ها را امكان‌پذير مي‌ساخت (زنجاني 1368).

حساب سياسي اولين موج نسبتاً بلند در تاريخ جمعيت‌شناسي است (سرايي 1369). كارهاي گرانت، پتي، و هالي به مطالعات بيشتري در كشورهاي آلمان، هلند، سوئيس، سوئد، و ساير كشورهاي اروپايي منجر شد (بهند و كانيتكار 1994). طولي نكشيد كه در اواخر قرن هيجده و اوايل قرن نوزده شور و شوق اوليه‌ي ناشي از مشاهده‌ي قانونمندي‌ها در وقايع حياتي، كه ريشه در كارهاي گرانت، پتي، و هالي داشت، فروكش كرد و علم آمار به‌عنوان يك رشته‌ي علمي جديد با نظريه‌ي احتمالات در رأس آن ظاهر گرديد (سرايي 1369). ويژگي مشترك محققين اوليه در حوزه‌ي مطالعات جمعيت اين بود كه آنها علي‌رغم اين كه از طبقات مختلف اجتماعي بودند و ايدئولوژي‌هاي متفاوتي داشتند، با تأكيد بر مشاهدات تجربي، علاقه‌مند به كشف روابط ناشناخته در فرآيندهاي حياتي زندگي و مرگ، به‌ويژه به‌صورت كمي، بودند.

بيشتر تحقيقات مربوط به جمعيت در طول سده‌هاي هيجده و نوزده ميلادي در حوزه‌ي مرگ‌ومير و گهگاهي در حوزه‌ي پويايي‌شناسي جمعيت[25] بود. در سال‌هاي آغازين قرن نوزده رويكرد مبتني بر مسأله به جمعيت متداول شد. مالتوس[26] با انتشار رساله‌ي تحقيق درباره‌ي اصل جمعيت ... و تلاش براي گردآوري داده‌هايي به‌منظور تأييد صحت و سقم نظريه‌ي خويش در سال 1798 ميلادي، اولين گام را در مطالعات تجربي جمعيت با رويكرد مبتني بر مسأله برداشت. بر اين اساس، مي‌توان مالتوس را پيشرو مطالعات جمعيتي و جمعيت‌شناسي اجتماعي دانست. او از جمله‌ي اولين افرادي است كه به تبيين جمعيت‌شناختي از نرخ رشد جمعيت، دست‌كم در سطح نظري، تبيين اجتماعي از باروري، و تبيين اجتماعي ـ زيستي از مرگ‌ومير به دست داد و به اين ترتيب، از جمعيت‌شناسي در معناي محدود آن فراتر رفت و به مطالعات جمعيتي پرداخت.

همراه با پيشرفت جمعيت‌شناسي، به‌ويژه در سال‌هاي پس از جنگ دوم جهاني، اين علم به تدريج از مفهوم رياضي و آماري، جمعيت‌شناسي در معناي محدود، به مفهوم جامعه‌شناختي، مطالعات جمعيتي، تحول پيدا كرد. بدون ترديد، سهم آمار و رياضي در جمعيت‌شناسي براي هميشه بزرگ باقي خواهد ماند ولي نبايد تصور كرد كه اين خصيصه‌ي رياضي و آماري ويژگي انحصاري جمعيت‌شناسي است. ويژگي اصلي پديده‌هاي جمعيتي كمي و شمارشي‌بودن آنهاست. بنابراين، آمار، رياضي، و نقش آنها در پردازش، تحليل، و نمايش هندسي اطلاعات جمعيتي بسيار مهم و اساسي است، اما براي تحليل واقعيت‌هاي مربوط به پديده‌هاي جمعيتي، جمعيت‌شناس نمي‌تواند تنها به آمار و ارقام بسنده كند، بلكه بايستي شرايط اجتماعي صور جمعي را كه واقعيت‌هاي جمعيتي بستگي نزديكي با آنها دارند مورد بررسي و تحليل قرار دهد. براي مثال، گرچه زادوولد پديده‌اي زيستي و بيولوژيك است اما رفتار باروري نتيجه‌ي اراده‌ي هماهنگ گروه‌هاي اجتماعي و يا شرايط خارجي وابسته به شكل جمعيت است. شمار فرزندان خانواده بر حسب تعلق قومي و مذهبي مستقل از شرايط زيستي و بيولوژيك تغيير مي‌كند. بنابراين، نمي‌توان اميدوار بود كه تنها با كاربرد روش‌هاي كمي و آماري واقعيت‌هاي اجتماعي پديده‌هاي جمعيتي را درك كرد.

 سير تكويني روش‌شناسي علوم اجتماعي

ترديدي نيست كه بدون روش نمي‌توان به شناخت درست و صحيح از پديده‌ها دست يافت. بحث بر سر اين است كه كدام روش براي كدام‌يك از انواع دانش مي‌تواند مفيد باشد؟ آيا در مسير شناخت مي‌توان از چند روش به‌طور توأم و همزمان استفاده كرد؟ آيا نتايج حاصل از كاربرد روش‌هاي مختلف مكمل هم خواهد بود يا سردرگمي و ابهام را در فرآيند شناخت بيشتر مي‌كند؟ اين‌ها و سئوالاتي از اين قبيل، خودبه‌خود ما را به اين بحث مي‌كشاند كه اصولاً چه تفاوتي ميان پديده‌هاي طبيعي و انساني و به‌طور كلي، علوم طبيعي و انساني و اجتماعي وجود دارد؟

از همان ابتداي خلقت، آدمي با پرسش‌هايي در مورد طبيعت و تغييرات آن مواجه مي‌شد كه تلاش مي‌كرد به آنها پاسخ دهد و به اين ترتيب، در راه شناخت آنها گام بردارد. اين شناخت و به بيان ديگر، اين پاسخ انسان به پرسش‌هايش به شيوه‌هاي مختلف صورت مي‌گرفت. گاهي شناخت مبتني بر استناد و مراجعه به ديگران بود، گاهي به نيروهاي برين اتكاء مي‌كرد، گاهي مبتني بر منطق و استدلال بود و در مواردي هم مشاهده، تجربه، و آزمايش مبناي شناخت انسان بود. در مورد اخير، دانشمندان تلاش مي‌كردند تا ضمن احراز روح علمي و پرهيز از هرگونه تعصب، پيشداوري، و خرافه‌گويي با استفاده از خرد و حواس خود دنياي خارج را ادراك نمايند (ساروخاني 1372). اين رويه همان چيزي است كه از آن به شناخت علمي ياد مي‌كنند و هدف آن ارضاء كنجكاوي‌هاي انسان و ارتقاء دانش در شناخت بهتر طبيعت به‌منظور كنترل و مهار بيشتر طبيعت است.

روش لازمه‌ي دانش است و شناخت علمي تنها زماني ميسر است كه با روش‌شناسي درست همراه باشد. آميختگي علم با تحقيق و تحقيق با روش به‌گونه‌اي است كه تفكيك آنها از همديگر مشكل مي‌نمايد. ساروخاني (1372) روش را مجموعه‌ي طرق، قواعد، ابزارها، و فنوني مي‌د‌اند كه آدمي را از مجهولات به معلومات هدايت مي‌كند. هيچ دستاوردي علمي نخواهد بود مگر آن كه با روش‌هايي درست و متناسب به دست آمده باشد.

در يك دسته‌بندي كلي، علوم را به علوم انساني و طبيعي تقسيم مي‌كنند. بارزترين وجه تمايز اين دو دسته از علوم، موضوع مطالعه‌ي آنهاست. در علوم انساني موضوع مطالعه انسان است در حالي كه علوم طبيعي با موجوداتي ناآگاه و بي‌جان سروكار دارند. سئوالي كه در گذشته همواره ذهن بشر را به خود مشغول مي‌داشت اين بود كه آيا روش شناخت در علوم طبيعي را مي‌توان در علوم انساني نيز به‌كار برد؟ آيا پديده‌هاي انساني و اجتماعي متمايز از پديده‌هاي طبيعي‌اند؟ ساروخاني (1372) بر اين باور است كه در پاسخ به اين سئوالات سه گروه در مقابل هم قرار گرفته‌اند:

گروه اول، تمام علوم را يكي مي‌‌دانستند و بر روش‌هاي مبتني بر حس، تجربه، و ادراك تأكيد داشتند و بر اين باور بودند كه شناخت علمي وقتي ميسر است كه پديده‌هاي مورد بررسي ملموس، محسوس، و قابل‌اندازه‌گيري باشند. اين گروه طيف وسيعي از رفتارگرايان، طبيعت‌گرايان، اثبات‌گرايان، و ... و انداموش‌انگاران را دربر مي‌گيرد. به باور اين‌ها تمام علوم يكي هستند و پديده‌هاي انساني و اجتماعي را مي‌توان با همان روش‌هاي رايج در علوم طبيعي و تجربي بررسي كرد. اوج اين تفكر را در مكتب اثبات‌گرايي مي‌بينيم كه بر اساس آن هر شناخت اصيل بايد از روش‌هاي علوم طبيعي به دست آيد. هر دانش عيني محدود به واقعيت است و به هيچ زيربناي فلسفي نياز ندارد. از طرف ديگر، در اين رويكرد تأكيد شد كه جامعه‌ي انساني بر اساس قوانيني بنا نهاده شده است كه همانند قوانين طبيعي است (توسلي 1370).

گروه دوم، بر تمايز مطلق روش‌شناسي علوم اجتماعي و انساني از علوم طبيعي و تجربي تأكيد داشتند و تلاش كردند تا روش‌ها و شيوه‌هاي ديگري در راه شناخت پديده‌هاي اجتماعي به دست دهند. تاريخ‌گرايان، پديدارشناسان، تفسيرگرايان، و اصحاب مكتب تفهمي در اين گروه جاي مي‌گيرند. از نظر اين گروه، فرد جداي از واقعيت نيست. واقعيت متكثر و چندلايه است و محققين مختلف مي‌توانند آن را به شيوه‌هاي مختلف ادراك كنند. بنابراين، ادراك امري نسبي، تفاوتي، ارزشي، گزينشي، و در نهايت تغييرپذير است. اينها معتقدند كه برخلاف علوم طبيعي كه تبيين‌پذير است، علوم انساني و اجتماعي تفهمي است. آنها بر ابعاد ذهني، كيفي، و به‌ويژه ارزشي پديده‌هاي اجتماعي تأكيد دارند و استدلال مي‌كنند كه پديده‌هاي ذهني برخلاف پديده‌هاي آلي و غيرآلي پيچيده‌تر از آنند كه بتوان آنها را در قالب شاخص‌هاي كمي اندازه‌گيري كرد.

گروه سوم، داراي بينش كل‌نگر هستند و ديدي ديالكتيك و تلفيقي دارند. اينها بر اين باورند كه براي شناخت و فهم پديده‌ بايد كليت آن را درنظر گرفت تا از طريق درك و فهم اجزا و مناسبات دروني اين كليت به شناخت كل پديده‌ي موردنظر نايل شد. اين ديدگاه از نظريه‌ي گشتالت، ساختگرايي لوي اشتراوس، و تفكرات ديالكتيكي الهام گرفته است. در تفكر ديالكتيكي هيچ قالب بسته، خشك، و متحجر پژوهشي و هيچ پژوهش جزيي، يك بعدي، و سطحي قابل قبول نيست.

همان‌طور كه ملاحظه شد، بحث‌هاي فلسفي در حوزه‌ي علوم اجتماعي در خصوص اين كه كدام روش يا روش‌ها را بايد براي تحقيق در زمينه‌ي دنياي اجتماعي به‌كاربرد، سابقه‌اي طولاني در تاريخ تفكرات فلسفي و اجتماعي داشته است. اين بحث‌ها نوعاً بر روي مناسب‌ترين روش بررسي دنياي اجتماعي متمركز بوده است. در ادامه‌ي اين روند، همان‌طور كه گفته شد، در طول چند دهه‌ي گذشته يك انقلاب روش‌شناختي در علوم اجتماعي صورت گرفت. روش‌هاي كمي و كيفي تحقيق به ترتيب، نمايندگان تفكر اثباتي و تفسيري، گروه اول و دوم، در علوم اجتماعي هستند.

روش‌هاي كمي و كيفي

تريز[27] (1999 به نقل از جانياك[28] 2000) طرح كلي مفيدي از ويژگي‌هاي روش تحقيق كيفي در مقايسه با روش‌هاي كمي تحقيق ارايه داده است (جدول 1). تيپولوژي تريز با ظرافت خاصي بعضي از تفاوت‌هاي اساسي در رويكردهاي كمي و كيفي به تحقيق اجتماعي را نشان مي‌دهد. همان‌طور كه ملاحظه مي‌شود، تفاوت‌هايي اساسي از نظر هستي‌شناسي[29] و معرفت‌شناختي[30] ميان رويكردهاي كمي و كيفي وجود دارد. تحقيق كيفي فعاليتي است كه محقق را در دنياي اجتماعي قرار مي‌دهد. محقق تلاش مي‌كند پديده‌ها را در محيط طبيعي‌شان مطالعه و آنها را بر حسب معاني‌اي كه افراد به آنها مي‌دهند درك و تفسير كنند.

 جدول (1) ـ ويژگي‌هاي و مشخصه‌هاي تحقيق كمي و كيفي از نگاه تريز

رديف

رويكرد كيفي

رديف

رويكرد غيركيفي

1

واقعيت را چندگانه، پويا، وابسته به متن و زمينه فرض مي‌كند

1

واقعيت را مجرد، ثابت، بخش‌پذير، و پاره پاره فرض مي‌كند

2

در جستجوي فهم از طريق درون‌فهمي است

2

در جستجوي واقعيت‌هاي بيروني، تبيين علي، ارتباط سيستماتيك متغيرها و پيش‌بيني است

3

مشاهدات كنترل‌نشده در محيط طبيعي

3

مشاهده‌ي كنترل‌شده، آزمايش

4

داده‌ها مقدم بر تئوري است

4

تئوري مقدم بر داده است

5

داده‌ها معتبر، واقعي، غني، عميق، و انبوه است

5

داده‌ها مشكل، قابل‌اطمينان، رقيق و محدود است

6

فرايند محور

6

نتيجه محور

7

يافته‌ها قابليت تعميم ندارد

7

ادعاي قابليت تعميم دارد

8

جهت‌گيري كل‌گرايانه

8

جهت‌گيري جزء‌گرايانه

9

زمينه‌اي، اكتشافي، توسعه‌طلبانه، توصيفي

9

غيرزمينه‌اي، تصديقي، تاييدي، تقليل‌گرا

10

رويكرد قياسي

10

رويكرد استقرايي

11

محقق ابزار است

11

متكي بر پرسشنامه و مقياس‌هاي ايستار است

12

از بصيرت و مفاهيم حساس استفاده مي‌كند

12

از آزمون‌ها و سنجه‌هاي آماري استفاده مي‌كند

13

معنا مفهوم مركزي است

13

نقش اندك يا هيچ براي معاني تفسيرشده

14

كار با شركت‌كننده در تحقيق

14

به‌كارگيري سوژه‌هاي تحقيق

15

ماهيت پوياي تحقيق مانع آموزش گام به گام است

15

روش‌هاي تحقيق كاملاً مستند و ساخت‌يافته هستند

 در رويكرد كيفي، محقق بر كيفيت موجودات، فرآيندها، و معاني‌اي تاكيد مي‌كند كه به‌صورت تجربي بررسي نمي‌شوند و نمي‌توان آنها را بر حسب مقدار، اندازه، شدت، يا فراواني اندازه‌گيري كرد. برعكس، در روش‌هاي كمي بر اندازه‌گيري و تحليل روابط متقابل علي بين متغيرها و نه فرآيندها تأكيد مي‌شود. محقق كمي‌گرا كار تحقيق را در يك چارچوب فارغ از ارزش انجام مي‌دهد (دنزين و لينكلن 2000). فليك (به نقل از دنزين و لينكلن 2000) در بيان تفاوت‌هاي بين رويكرد كمي و كيفي به تحقيقات اجتماعي مي‌گويد رويكرد كمي با هدف تفكيك علل و تأثيرات، عملياتي‌كردن روابط متقابل تئوريك، اندازه‌گيري و كمي‌كردن پديده، و تلاش براي تعميم يافته‌ها استفاده مي‌شود. اما، اين رويكرد امروزه به تنهايي كفايت نمي‌كند. تغييرات سريع اجتماعي و تنوع ناشي از زندگي در دنياي مدرن پژوهشگران اجتماعي را هر روز با بسترها و چشم‌اندازهاي جديد اجتماعي مواجه مي‌كند. بنابراين، محقق ناگزير از استفاده از استراتژي‌هاي قياسي به جاي شروع با تئوري‌ها و آزمون آنها مي‌باشد.

محققين كيفي‌گرا بر اين باورند كه كمي‌گراها به‌ندرت قادر به تشخيص ديدگاه‌هاي نمونه‌هاي موردبررسي هستند زيرا آنها متكي به مواد و روش‌هاي تجربي خيلي استنباطي و دور از دسترس هستند. كيفي‌گراها فكر مي‌كنند از طريق مصاحبه و مشاهدات دقيق بهتر مي‌توانند به ديدگاه‌هاي كنشگران نزديك شوند. در مقابل، كمي‌گراها شواهد تجربي به دست داده‌شده توسط محققين كيفي‌گرا را غيرقابل اعتماد، برداشت‌گرايانه، و غيرواقعي مي‌‌دانند (همان).

تفاوت اصلي روش كمي و كيفي در مورد مفروضه‌هاي كاملاً متفاوتي است كه هريك از آنها در مورد هدف‌هاي تحقيق دارد. در رويكرد كيفي به پديده‌هاي اجتماعي هدف كشف معاني زيربنايي و نيز الگوي روابط بين افراد و پديده‌هاست در حالي كه روش كمي تحليل كمي، نمايش عددي، و دستكاري مشاهده‌ها به‌منظور تحليل و تبيين پديده‌هايي است كه اين مشاده‌ها منعكس مي‌كنند. در تحقيقات كمي، محقق بدون مشاركت يا تاثير در فرآيند مطالعه، تنها نقش يك مشاهده‌گر عيني را بازي مي‌كند، در حالي كه محقق كيفي‌گرا با مشاركت و درگيرشدن در موقعيت به مطالعه و يادگيري بيشتري مي‌پردازد. تفاوت مهم ديگر به قابليت تعميم داده‌ها برمي‌گردد. يافته‌هاي تحقيق كيفي تنها در محيط و بستر فرهنگي و اجتماعي مورد بررسي قابل تفسير است.

كاترين و راس‌من (1381) تحقيق كيفي را مناسب مواردي مي‌دانند كه پژوهشگر درصدد كشف داده‌هاي جديد و غيرمنتظره برمي‌آيد. از نظر آنها همين ويژگي ايجاب مي‌كند كه تحقيق كيفي انعطاف‌پذير باشد. سيلورمن (1381) نيز بر اين باور است كه واقعيت اجتماعي پيشتر از سوي مشاركت‌كنندگان تعريف و ساخته شده است، در نتيجه تعاريف قبلي محقق از معاني و فرضيه‌ها ممكن است معاني‌اي را به روابط اجتماعي بار كند كه باعث شود محقق از توجه به معاني مشاركت‌كنندگان غافل بماند. در نتيجه، در بحث از معنا و دلالت‌هاي نتايج، محقق ناگزير است تفسيرهايي از يافته‌ها صورت دهد كه با تفسيرهاي مشاركت‌كنندگان رابطه‌ي ناشناخته‌اي دارد.

دنزين و لينكلن (2000) هم بر اين باورند كه بنيان تحقيق كيفي مبتني بر رويكرد تفسيري به واقعيت اجتماعي است. با استفاده از روش تحقيق كيفي مي‌توان ماهيت روابط ساخت‌يافته به‌طور اجتماعي و روابط متقابل صميمي ميان محقق و آن‌چه را كه مطالعه شده است بيان كرد. رويكرد كيفي تلاشي است در جستجوي واقعيت از طريق كنش متقابل زيرا فرض مي‌شود دنياي اجتماعي همواره ساخته‌ي بشر است نه كشف او، بنابراين بايد تلاش كرد تا واقعيت به همان شكلي كه توسط پاسخگويان ديده و تجربه شده است، كشف گردد (عباسي شوازي و همكاران، 1381). سروش (1374) بر اين باور است كه رويكرد كمي به آن علم انساني اجتماعي منتهي مي‌شود كه بر قياس علوم طبيعي ساخته مي‌شود و رويكرد كيفي به علم اجتماعي به آن علم انساني منتهي مي‌شود كه بر قياس فلسفه ساخته مي‌شود.

مطالعات جمعيتي، چرا روش‌هاي كيفي؟

همان‌طور كه گفته شد، در حوزه‌ي مطالعات جمعيتي نيز همچون ساير حوزه‌هاي علوم اجتماعي، شماري از جمعيت‌شناسان بر آن شده‌اند تا با انتقاد از تحقيقات صرفاً كمي در حوزه‌ي جمعيت‌شناسي، زمينه را براي كاربرد و استفاده از روش‌هاي تحقيق كيفي در جمعيت‌شناسي فراهم نمايند. اكنون براي ما اين سئوال مطرح مي‌شود كه رويكرد كيفي به تحقيقات جمعيت‌شناختي تا چه اندازه پذيرفتني است؟ آيا مي‌توان از روش‌هاي كيفي در مطالعات جمعيتي استفاده كرد؟ آيا منافاتي بين استفاده از روش‌هاي كمي و كيفي در مطالعات جمعيتي ديده مي‌شود؟

ديويد كلمن (1999 به نقل از عباسي شوازي و همكاران 1381) با انتقاد از روش‌هاي كمي تحليل داده‌هاي جمعيتي بر ضرورت كاربرد روش‌هاي كيفي در مطالعه‌ي رفتارهاي جمعيتي، رفتار باروري، تأكيد مي‌كند و مي‌گويد تحليل‌هاي جمعيت‌شناسان از مكانيسم رفتارهاي باروري در كشورهاي پيشرفته‌ي صنعتي، كه غني‌ترين داده‌هاي جمعيتي را در اختيار دارند، تبيين رفتارهاي باروري افراد و پيش‌بيني تحولات آينده‌ي آنها با مشكلات بسياري همراه بوده است. جمعيت‌شناسان در تلاش براي درك باروري پايين كشورهاي توسعه‌يافته، علي‌رغم دسترسي به داده‌هاي كمي و كلي[31] تقريباً ناكام مانده و هنوز نتوانسته‌اند باروري پايين در اين دسته از كشورها را تبيين كنند. آنها بر پايه‌ي داده‌هاي كمي و كلي تئوري‌هايي را بسط داده‌اند كه با استفاده از آنها تنها مي‌توان بخشي از رفتارهاي باروري را تبيين كرد. گرين هال (1995) و ابرماير (1997به نقل از منبع پيشين) بر اين باورند كه اكنون وقت آن رسيده است تا از طريق تركيب روش‌هاي كيفي با روش‌هاي كمي جمعيت‌شناسي به شناخت بهتري از رفتارهاي باروري دست يافت.

گروهي ديگر با انتقاد از كاربرد روش‌هاي كمي در مطالعات جمعيتي استدلال مي‌كنند كه استفاده از روش‌هاي كمي زماني مي‌تواند به درك بهتري از موضوع كمك كند كه به جاي اتكاء صرف به ويژگي‌هاي قابل‌اندازه‌گيري افراد و نهادها، به محتواي وسيع‌تر روابط بين ساختارها، افراد و نهادها، و سازوكار تعامل آنها با يكديگر در هر محيط اجتماعي خاص توجه شود. توجه به اين محتوا با به چالش‌كشيدن تعميم‌هاي ساده‌انگارانه، مي‌تواند به غناي تحقيقات كمي كمك كند و تحليل‌ها و تفسيرهاي مبتني بر داده‌هاي كمي را عمق بيشتري ببخشد (عباسي شوازي و عسكري ندوشن 1384). جان نادل[32] (1997) نه تنها روش كيفي را در مقابل روش كمي نمي‌بيند بلكه بر اين باور است كه نگرش كيفي به تحقيقات جمعيتي از سه جهت مفيد و سودمند خواهد بود:

1) داده‌هاي كيفي مي‌تواند نتايج پيمايش را تأييد يا رد كند. در مورد داده‌هاي كمي به‌دست‌آمده در تحقيقات پيمايشي همواره اين سئوال مطرح مي‌شود كه آيا پاسخ‌هاي نوعاً كدگذاري‌شده‌اي كه از طريق سئوالات پرسشنامه گردآوري شده است ضرورتاً بيانگر همان چيزي است كه پاسخگويان در ظاهر به آن تظاهر مي‌كنند. بنابراين، يافته‌هاي روش‌هاي كيفي مي‌تواند در تأييد صحت و سقم و قابليت اعتماد و اعتبار پژوهش‌هاي كمي مفيد باشد.

2) داده‌هاي كيفي به محقق اين امكان را مي‌دهد تا فهم كامل‌تري از معاني يافته‌هاي تحقيق پيمايشي صورت دهد. براي مثال، روش‌هاي متمركز بر گروه و مصاحبه‌هاي عميق[33] اين امكان را فراهم مي‌سازد تا افراد موردبررسي عقايدشان يا توصيف‌شان را از رفتار يا وقايع شرح دهند.

3) داده‌هاي كيفي مي‌تواند محقق را در تبيين بعضي از روابط متقابل مشاهده‌شده ياري كند. براي مثال، نتايج تحقيقات پيمايشي در تايلند نشان داد كه علي‌رغم گذار باروري[34]، انتظار حمايت و دستگيري كودكان از والدين در سنين كهولت و پيري هم‌چنان وجود دارد. اين نتيجه كاملاً برخلاف نتايجي است كه بسياري از فرضيه‌سازي‌ها درباره‌ي كاهش باروري در ادبيات جمعيت‌شناختي به دست مي‌دهند. در تبيين اين نتيجه‌ي غيرمنتظره محققين به روش‌هاي كيفي متوسل شدند. نتايج مصاحبه‌هاي متمركز بر گروه و مصاحبه‌هاي عميق با افراد موردبررسي نشان داد كه از نظر شركت‌كنندگان در بررسي، هيچ تضادي ميان بعد كوچك خانوار و حمايت و دستگيري از والدين در سنين پيري وجود ندارد. آنها بر اين باور بودند كه برخورداري از شمار محدودي فرزند براي اطمينان از چنين حمايتي كفايت مي‌كند. حتي، بعضي از شركت‌كنندگان در تحقيق استدلال مي‌كردند كه خانواده‌هاي كوچك و كم حجم بهتر مي‌توانند فرزندان خود را آموزش دهند، و چون فرزندن تحصيل‌كرده از نظر اقتصادي شانس بيشتري براي موفقيت دارد، بنابراين، وظايف خودشان را نسبت به والدين بهتر انجام مي‌دهند.

همان‌طور كه گفته شد، تمام تئوري‌هاي باروري را نمي‌توان صرفاً از طريق گردآوري داده‌هاي كمي و آزمون آماري آنها آزمون كرد. تجربيات پروژه‌ي پرينستون[35] كه با هدف توصيف كاملي از كاهش باروري در اروپا و استفاده از مورد اروپا براي آزمون تئوري جاري جمعيت اجرا شد، آموزه‌هاي خوبي در مورد ناكارآمدي روش‌هاي صرفاً كمي در مطالعات جمعيتي در اختيار ما مي‌گذارد. در اين پروژه تلاش شد تا مجموعه‌اي از آمارهاي اقتصادي ـ اجتماعي، و جمعيتي براي بسياري از كشورهاي اروپايي در طول يك قرن و نيم قبل از آن گردآوري شود*. تصور بر اين بود كه تحليل آماري فايل داده‌ها، پژوهشگران را قادر خواهد ساخت تا علاوه بر توصيف كامل كاهش باروري در اروپا، به تبيين آن نيز بپردازند. اعتماد و تكيه‌ي بيش از حد مجريان پروژه به داده‌هاي كمي مانع از آن شد تا محققين به تبيين كاهش باروري در اروپا بپردازند. از آنجا كه رفتار افراد يا زوجين مطالعه نشده بود، بسياري از تئوري‌هايي كه مناسب شرايطي بودند كه در آن مردم رفتار باروري‌شان را تغيير مي‌دهند، آزمون نشد (كرتزر[36] 1997). بنابراين، مي‌توان گفت كه در تبيين تغييرات جمعيتي بدون توجه به جزئيات تاريخي، كه خود از طريق روش‌هاي كيفي قابل حصول است، با كاربرد روش‌هاي صرفاً كمي نمي‌توان خيلي موفق عمل كرد.

 نتيجه‌گيري

در سير تكويني علوم اجتماعي و روش‌شناسي علوم اجتماعي، همان‌طور كه ديديم، به‌طور مشخص دو گروه در مقابل هم قرار گرفتند. گروه اول، كه با رويكرد دانشمندان علوم طبيعي و تجربي به پديده‌هاي اجتماعي نگاه مي‌كردند، بر اين باور بودند كه روش‌شناسي علوم اجتماعي كاملاً منطبق بر روش‌شناسي علوم طبيعي است. اين تفكر ابتدا با سرعت رشد كرد ولي بعد از مدتي با بن‌بست‌هايي اجتناب‌ناپذير مواجه شد. براي همين جاي خود را به گروه دوم دادند كه بر اين باورند موضوع و روش‌شناسي علوم اجتماعي متفاوت از موضوع و روش‌شناسي رايج در علوم طبيعي است. موضوع علوم اجتماعي اعمال معنادار انساني است و روش تحقيق هم روش تفسيري است. براي درك انسان‌ها بايد رفتار آنها را شناخت. بعد از مدتي، اين گروه هم متوجه شدند كه فهم انسان تنها كليد شناخت او نيست، زيرا اين شناخت فاقد پشتوانه‌ي تجربي است.

ليتل (1373) بر اين باور است كه رويكردها، اثباتي و تفسيري، تحقيق در علوم اجتماعي را سلباً و ايجاباً به چند مدل كه برگرفته از علوم طبيعي است محدود مي‌كنند. خطاي رويكرد اول در آن است كه بدون جهت قيود تنگي بر نوع مكانيسم و نوع تبيين مي‌نهد و خطاي رويكرد تفسيري هم در اين است كه مي‌گويد تمام علوم اجتماعي با تفسير پديده‌هاي معني‌دار سروكار دارند.

به اين ترتيب، گروه سومي، كه ليتل هم از جمله‌ي آنهاست، سربرآوردند و رأي بر كثرت‌گرايي روش‌شناختي دادند. اين‌ها، كليت پديده‌ي اجتماعي را در دستور كار خود قرار دادند و استدلال نمودند كه هيچ پديده‌‌ي اجتماعي يك‌بعدي و تك‌ساحتي نيست. تغييرات پديده تحت تأثير مجموعه‌اي از عوامل پيچيده و درهم‌تنيده است. بنابراين، نه رويكرد كمي و نه رويكرد كيفي به تحقيق اجتماعي به تنهايي پايه‌ي استوار و محكمي براي درك پديده‌هاي اجتماعي نيستند.

در رويكرد سوم، علم فعاليت واحد و بسيطي كه محور آن روش علمي باشد نيست، بلكه علم بافته‌اي از فنون و اعمال مختلف است كه بسيار درهم تنيده هستند. برخي از عرصه‌هاي علوم اجتماعي مثل اقتصاد‌سنجي[37] به برخي از عرصه‌هاي علوم طبيعي مثل زيست‌شناسي جمعيت[38] نزديك‌ترند تا عرصه‌هاي ديگر علوم اجتماعي و برخي عرصه‌هاي علوم طبيعي هم به علوم اجتماعي نزديك‌ترند تا علوم طبيعي (ليتل 1373).

در حوزه‌ي جمعيت‌شناسي اين استدلال ليتل ما را به دسته‌بندي رايج در جمعيت‌شناسي، جمعيت‌شناسي محض يا صوري و مطالعات اجتماعي يا جمعيت‌شناسي اجتماعي، بيشتر پايبند مي‌سازد. بدون ترديد، جمعيت‌شناسي محض حوزه‌اي از مطالعات جمعيتي است كه به برخي از حوزه‌هاي علوم طبيعي و تجربي مثل رياضي و آمار نزديك‌تر است تا علوم انساني و اجتماعي در معناي عام آن. در مقابل، مطالعات جمعيتي و جمعيت‌شناسي اجتماعي به حوزه‌ي وسيع‌تر علوم انساني و اجتماعي نزديك‌تر است.

ترديدي نيست كه در حوزه‌ي جمعيت‌شناسي محض چاره‌اي جز به‌كارگيري روش‌هاي كمي و استفاده از آمار و رياضيات براي تبيين روابط بين پديده‌هاي جمعيتي و مدل‌سازي‌هاي جمعيتي نداريم. در اين حوزه، روش‌شناسي مطلقاً كمي است، اما در حوزه‌ي وسيع‌تر مطالعات جمعيتي و جمعيت‌شناسي اجتماعي، كه در ارتباط تنگاتنگ با ساير علوم انساني و اجتماعي و بعضي از علوم طبيعي و تجربي نيز قرار مي‌گيرد، اتكاء صرف به روش‌هاي كمي محقق مسايل جمعيتي را به بن‌بست‌هايي جدي مي‌كشاند. براي پيشبرد مرزهاي دانش در اين حوزه از علم، جمعيت‌شناسان ناگزيرند از روش‌هاي كمي و كيفي به‌صورت توأمان استفاده كنند، زيرا در عين حال كه نمي‌توان ارزش داده‌هاي كمي و رويكرد كمي به تحقيقات جمعيتي را انكار كرد، نمي‌توان از روش‌هاي كيفي چشم‌پوشي كرد و استفاده از آنها را ناديده گرفت.

 با توجه به اين‌كه هر دو روش كمي و كيفي محدوديت‌هاي خاص خود را دارند، تركيب اين دو رويكرد به يك ضرورت حياتي در مطالعات اجتماعي و جمعيتي تبديل شده است، كاري كه سال‌هاست كالدول[39] و همكاران (1988) و در ايران در چند سال گذشته عباسي شوازي و همكاران او (عباسي شوازي و همكاران 1381 و عباسي شوازي و عسكري ندوشن 1384) بر آن صحه گذاشته و در مطالعات جمعيتي رايج شده است. نبايد تصور كرد كه اين دو رويكرد، كمي و كيفي، در نقطه‌ي مقابل هم قرار گرفته‌اند و كاربرد يك روش با نفي دستاوردهاي و يافته‌هاي روش ديگر همراه است.

  


[1] . Denzin and Lincoln، [2] . Quantitative and Qualitative ، [3] . Observation، [4] . Experimentation، [5] . Comparison

*  ملاحظه مي‌شود كه كنت علي‌رغم معرفي روش‌هاي مختلف تحقيق در جامعه‌شناسي، بر روش مقايسه بيشتر تأكيد مي‌كند و در نهايت اذعان مي‌دارد كه تحقيقات جامعه‌شناختي بدون كاربرد روش‌هاي تاريخي راه به جايي نمي‌برد. اين امر گوياي آن است كه در راه شناخت روش‌هاي گوناگوني وجود دارد و محدودكردن روش‌هاي تحقيق به يك يا چند روش و يا برتري يكي بر ديگري، جز ناكامي در شناخت دقيق جهان اجتماعي و محدود‌تر نمودن دايره‌ي شناخت ثمره‌ي ديگري نخواهد داشت.

[6] . Population Studies، [7] . Demography، [8] . Population Structure and Change، [9] . Hinde، [10] . Achille Guillard، [11] . Shryock and Siegel، [12] . Bogue، [13] . Social Mobility، [14] . Warren S. Thompson، [15] . Behende and Kanitkar، [16] . demographic Analysis، [17] . Houser and Duncan، [18] . Formal Demography، [19] . Social Demography، [20] . John Graunt، [21] . Life Table، [22] . William Petty، [23] . Political Arithmatic، [24] . Edmund Halley، [25] . Population Dynomics، [26] . Thomas Robert Malthus، [27] . Treiss، [28] . Joniak، [29] . Ontology، [30] . Epistemology، [31] . Aggregate، [32] . John Knodel، [33] . Focus Group and In-depth Interviews، [34] . Fertility Transition، [35] . The Princeton European Fertility Project،

*  اين پروژه در سال 1963 شروع شد.

[36] . Kertzer، [37] . Econometry، [38] . Population Biology، [39] . Caldwell

منابع

 افلاطون .(1368). جمهور ـ ترجمه‌ي فواد روحاني ـ تهران : شركت انتشارات علمي و فرهنگي.

ترنر، جاناتان. اچ .(1371). پيدايش نظريه‌ي جامعه‌شناسي ـ ترجمه‌ي عبدالعلي لهسايي‌زاده ـ چاپ اول ـ جلد اول ـ شيراز: انتشارات دانشگاه شيراز.

تنهايي، حسين ابوالحسن .(1377). درآمدي بر مكاتب و نظريه‌هاي جامعه‌شناسي ـ چاپ دوم ـ مشهد: نشر مرنديز.

توسلي، غلام‌عباس .(1370). نظريه‌هاي جامعه‌شناسي ـ چاپ دوم ـ تهران: انتشارات سمت.

دوورژه، موريس .(1375). روش‌هاي علوم اجتماعي ـ ترجمه‌ي خسرو اسدي ـ چاپ سوم  تهران: انتشارات اميركبير.

ريتزر، جرج .(1374). نظريه‌ي جامعه‌شناسي در دوران معاصر ـ ترجمه‌ي محسن ثلاثي چاپ اول ـ تهران: انتشارات علمي.

زنجاني، حبيب‌الله .(1368). جمعيت و جمعيت‌شناسي (دايره المعارف لاروس) ـ تهران: مركز نشر دانشگاهي.

ساروخاني، باقر .(1372). روش‌هاي تحقيق در علوم اجتماعي ـ جلد اول ـ چاپ اول ـ تهران: موسسه‌ي مطالعات و تحقيقات فرهنگي.

سرايي، حسن .(1369). سير تكويني جمعيت‌شناسي ـ نامه‌ي علوم اجتماعي ـ دوره‌ي جديد ـ جلد دوم ـ شماره‌ي 1 ـ صص 109-91.

سرايي، حسن .(1371). نظري اجمالي به جمعيت جهان، قاره‌ها، و ايران ـ فصلنامه‌ي علوم اجتماعي ـ دوره‌ي اول ـ شماره‌ي 3 و 4 ـ صص 28-9.

سروش، عبدالكريم .(1374). درس‌هايي در فلسفه‌ي علم‌الاجتماع ـ تهران: نشر ني.

سيلورمن، ديويد .(1381). روش تحقيق كيفي در جامعه‌شناسي ـ ترجمه‌ي محسن ثلاثي ـ چاپ دوم ـ تهران: نشر بتيان.

عباسي شوازي، محمد‌جلال و همكاران .(1381). بررسي ديدگاه زنان در مورد رفتارهاي باروري در استان يزد ـ نامه‌ي علوم اجتماعي ـ شماره‌ي 20 ـ صص 203ـ 169.

عباسي شوازي، محمدجلال و حسن عسكرس ندوشن. (1384). تغييرات خانواده و كاهش باروري در ايران ـ نامه‌ي علوم اجتماعي ـ شماره‌ي 25 ـ صص 75ـ 25.

كتابي، احمد .(1377). درآمدي بر انديشه‌ها و نظريه‌هاي جمعيت‌شناسي ـ چاپ چهارم تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي.

كوزر، لوئيس .(1368). زندگي و انديشه‌ي بزرگان جامعه‌شناسي ـ ترجمه‌ي محسن ثلاثي ـ چاپ اول ـ تهران: انتشارات علمي.

ليتل، دانيل .(1373). تبيين در علوم اجتماعي: درآمدي به فلسفه‌ي علم‌الاجتماع ـ ترجمه‌ي عبدالكريم سروش ـ چاپ اول ـ تهران: موسسه‌ي فرهنگي صراط.

مارشال، كاترين و گرچن ب، راس‌من .(1381). روش تحقيق كيفي ـ ترجمه‌ي علي پارسائيان و سيد محمد اعرابي ـ چاپ دوم ـ تهران: دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي.

هايند، آندريو .(۱۳۸۵). روش‌هاي جمعيت‌شناختي ـ ترجمه‌ي حاتم حسيني و غلام‌رضا كهن‌سالي ـ تهران: انتشارات مركز مطالعات و پژوهش‌هاي جمعيتي آسيا و اقيانوسيه.

 Behende, Asha A. and Tara Kanitkar (1994). Principles of Population Studies, Sixth Revised Edition, Himalaya Publishing House.

Bogue, Donald J. (1969). Principles of Demography, United states of America

Denzin, N. K and Y.S. Lincoln .(2000). Handbook of Qualitative Research, Sage Publications, Inc.

Denzin, N. K and Y.S. Lincoln .(1994). Handbook of Qualitative Research, Sage Publications, Inc.

Hauser, Philip M. and Otis Dudley Dincan .(1972). The Study of Population, United States of America, The University of Shicago Press.

Greenhalgh, S. (1995). Situating Fertility Aِِِnthropology and Demographic Inquiry. Cambridge: Cambridge University Press.

Joniak, Lisa .(2000). The Qualitative Paradigm: An Overview of Some Basic Concepts, Assumptions, and Theories of Qualitative Research, www.unf.edu/dept/cirt/workshops/Joniak/Qual_Par.

Kaldwell, John C. Allan G, Hill and valerie J. Hull .(1988). Micro_Approaches to Demographic Research, The International Union for the Scientific Study of population.

Kertzer, David I. (1997). Qualitative and quantitative Approaches to Historical Demography, Population and Development Review 23(4):839-846.

Knodel, John .(1997). A Case for Nonanthropological Qualitative Methods for Demography, Population and Development Review 23(4):847-853.

Obermeyer, C. M. (1997). Qualitative Methods: A Key to a Better Undrestanding of Demographic Behaviour?, Population and Development Review 23(4):813-818.

Shryock, Henry S. Jacob S. Siegel and Associates .(1976). The methods and matherials of demography, New York, Academic Press.

Treiss, D. (1999). A Slightly Exaggerated Comparison of Some Characteristics and Assumptions of Qualitative and Non-Qualitative Approaches to the World.

آخرین بروز رسانی مطلب در جمعه ، 15 مهر 1390 ، 06:45
 

منوی اصلی سایت Main

صفحه‌­ی اصلی

موضوع

رویدادها

منابع

پیوندها

درباره­‌ی من

مترجم سایت Translate

خبرنامه News Letter

نام:

ایمیل:

کنفرانس‌ها Conference

Please wait while JT SlideShow is loading images...
Photo Title 1Photo Title 2Photo Title 3Photo Title 4Photo Title 5

آمار بازدیدکنندگان Visited

واژه‌نامه‎ی جمعیّت‌شناسی Online

English to Persian and Vice Versa, Click here

DemoPaedia, Click here

تازه‌های کتاب

روش‌های تحلیل جمعیّت‌شناختی: این کتاب توسّط سه تن از جمعیّت‌شناسان نامی علم جمعیّت‌شناسی یعنی فرحت یوسف، جو. ام. مارتین و دیوید ا. سوانسون در چهارده فصل به رشته‌ی تحریر درآمده و در سال 2014 توسّط انتشارات اسپرینگر چاپ و منتشر شده است. دکتر حاتم حسینی و میلاد بگی کتاب را به زبان فارسی برگرداندند. ترجمه‌ی فارسی کتاب در 460 صفحه و شمارگان 1000 نسخه توسّط مرکز نشر دانشگاه بوعلی سینا در تابستان 1396 چاپ و منتشر شد. مطالب این کتاب به شیوه‌­ای سازمان یافته است که اجازه می‌دهد تا خوانندگان از یک سطح مقدّماتی به روش‎های پیشرفته‎تر تحلیل­‌های جمعیّت‎شناختی حرکت کنند. این رویکرد با در نظرگرفتن این نکته است که ممکن است کاربران ...

ادامه‌ی مطلب

نرم‌افزارهای جمعیّتی

MORTPAK for Windows (Version 4.3): The MORTPAK software packages for demographic measurement have had widespread use throughout research institutions in developing and developed countries since their introduction in 1988. Version 4.0 of MORTPAK included 17. Version 4.3 of MORTPAK enhanced many of the original applications and added 3 more to bring the total to 20 applications. The package incorporates techniques that take advantage of the United Nations model life tables and generalized stable population equations. The package has been constructed with worksheet-style, full screen data entry which takes advantage of the interactive ...

ادامه‌ی مطلب